|
تکنولوژی آموزشی دانلود ، عکس ، مطالب آموزنده ، داستان و کدهای جاوا
|
سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم : بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خود را … باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابی ببرند… خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم... چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید ... ادامه مطلب [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 20:13 ] [ علی جوانمرد ]
[ ]
مراسم هفتمین روز درگذشت جمعه 1390/6/18 مکان: دشمن زیاری شیراز - روستای تیرتاج چگونه باور کنم؟؟؟؟ [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 0:32 ] [ علی جوانمرد ]
[ ]
بهزاد جان روحت شاد
ولی چرا اینقدر زود ؟؟ یاران موافق همه از دست شدند در پای اجل یکان یکان پست شدند بودیم به یک شراب در مجلس عمر یک دور زما زود ترک مست شدند... چه تلخ است بی تو ولی با خاطرات تو زیستن
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 0:9 ] [ علی جوانمرد ]
[ ]
سینا دانش آموز دیگری از کلاس چهارم پسری که در درس ریاضیات اصلا موفق نیست ولی سایر درسها رو خیلی سریع یاد میگیره و رنج نمراتش بین 18تا بیسته ولی تنها مشکلش درس ریاضیه. البته فکر میکنم مشکلش ریشه ای باشه... سینا تنها دانش آموزیه که شب ها میاد تو چادر پیشم البته بعد از اینکه سیل اومد و از قضا تنها خونه و چادر اونا رو آب برد و ما از اونجا جابه جا شدیم دیگه مهمان یکی از همکارام در جای دیگه ای شد. قبل از سیل باد وحشتناکی اومد که یهو همه وسایلام رو باد برد و همه بچه ها به دنبال پتو و تشک و کتر و... معلمشون دویدن و نزدیک بود باد خودشون رو هم ببره... قرض از گفتن اینکه مطلب اینجا این بود که هر کدوم از بچه ها اون یه چیزم رو گرفتن و سینا چراغ دستی نفتی ام رو از آب گرفت و برام آوردش... عکس سینا رو در ادامه خواهم گذاشت. [ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 15:12 ] [ علی جوانمرد ]
[ ]
2- نوذر: دانش آموز کلاس چهارم و همکلاسی اندیشه. من سرکلاس هنر اصلا خط یاد نمیدهم چون معتقدم خط رو باید ساعت بنویسیم یاد داد بجای آن از بچه ها میخوام که سفالگری کنند یا اینکه از یه هفته قبل با بچه ها قرار میذاریم که یه داستان از کتاب قصه ها مون رو برداریم و بخونیم و هفته بعد سرکلاس هنر نمایش اجرا کنیم از قضا نوذر پسر خیلی بی نظم و در هم ریخته ایه یکی از داستانهامون اسمش فری شلخته بود که به نوذر دادمش که یه کم بعدا از این کارم پشیمون شدم چون این اسم روش موند و بچه ها دیگه به این نام صداش میزنند... البته یکی از کارای دیگم تو درس هنر اینه که آواز بخونن که نوذر با صدای زیباش برای بچه ها میخونه البته به ترکی هرچند که شعراش مشکلات اخلاقی هم دارن( مثلا از عشق و عاشقی میگن) ولی من زیاد حساسیت نشون نمیدم وکلاس بدی نمیشه برای بچه ها. امیدوارم که این کارام بعدها مشکل زا نشه برای بچه ها. [ یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 ] [ 11:22 ] [ علی جوانمرد ]
[ ]
سلام
سلام به همه ی دوستان امروز اولین روز شروع ترم جدیدمه که هیچکدوم از بچه ها کلاس نیومدن و منم مجبورم دوباره برگردم به مدرسه ی سیل زده ام... اول میخوام دانش آموزانم را به شما دوستان معرفی کنم. 1- شهین با نام مستعار اندیشه: کلاس چهارم - دانش آموزی فوق العاده زرنگ و مستعد, تا چیزی را نمیفهمه صداش در میاد که اجازه من نمیفهمم چی میگی؟ و بعد از دوسه بار تکرار دیگه یاد میگیره و چه یاد گرفتنی مخصوصا دروس ریاضی که نسبت به 2 دانش َآموز پسرم خیلی سریع یاد میگیره. اول روزای سال در مورد آرزوهای بچه ها ازشون سوال کردم. اندیشه دوست داشت در آینده ماما بشه اونم ماما برای عشایر... در این آرزو من خیلی چیزها دیدم. [ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ] [ 15:1 ] [ علی جوانمرد ]
[ ]
سلام سلام به همه ی دوستان عزیزی که اومدن به وبلاگم ببخشید که آپ نیستم سلام به همه کسانی که نظر گذاشتن و منو مورد لطفشون قرار دادن سلامی به شور و هیجان معلمی که هفته اولشه به کلاس داره میره... امروز دانشگاه علامه اومدم و بعد ازمدتها اولین روزیه که به وبلاگم سرزدم در ادامه پست هام میخوام از کلاس درس و معلمی و دانش آموزام بگم قبل از هرچیز بگم که معلم عشایر شدم و نه برقی و نه گازی ونه آب... البته اینترنت دارم و اونم از نوع وایرلس و فقط به خدا کانکت میشم 7تا دانش آموز دارم 4پایه کلاس و یه دنیا مطلب براشون... در پست های بعدیم از دانش آموزام، تکالیفاشون و نقاشی هاشون خواهم گفت و صد البته آرزوهاشون که اولین روز که رفتم سر کلاس از آرزوهاشون پرسیدم و.... به امید اینکه سریعتر بتونم بیام و پست بذارم. ممنون [ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 ] [ 14:14 ] [ علی جوانمرد ]
[ ]
ديشب نتايج آزمون استخدامي رو اعلام كردن و بالاخره معلم شدم... من به چشمانم می آموزم که تنها زیبایی ها را ببیند. -من به زبانم می آموزم که فقط زمانی انتقاد کند که راهی دیگر برای اصلاح
امور وجود نداشته باشد. [ جمعه دوازدهم شهریور 1389 ] [ 11:47 ] [ علی جوانمرد ]
[ ]
دیروز نتایج آزمون استخدامی آموزش و پرورش رو اعلام کردن. منم تو این آزمون شرکت کردم و خوشبختانه مرحله ی اول رو با موفقیت به سر بردم. از دیروز تا الان فکرم مشغول این شغله معلمی که همیشه میگفتیم باید سرکلاس که میاد همه ی فکرای و مکافات های زندگیش رو بذاره کنار معلم باید چنین باشه و چنان...
آیا این شدنیه؟ یه کم واقع بینانه و به دید یک انسان به این معلم نگاه کنیم نه یک ماشین بله قربان گو. نمیدونم اول که اگه پذیرفته بشم میتونم اینجور معلمی بشم یانه؟؟؟ از قضا دیروز یکی از دوستام یه شعر زیبا در همین مورد برام ایمیل کرده که براتون در ادامه میارم...
مدرسه ی عشق
مهربانيست که ما را به نکويي در مجالي که برايم باقيست و به جز از ايمانش غير ممکن را از خاطره ها محو کنند کار را در کندو در مجالي که برايم باقيست
[ دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 ] [ 18:32 ] [ علی جوانمرد ]
[ ]
آن بخش از یک سیستم را که میتوان با چکش خرد کرد، سختافزار
آن قسمت را که فقط میتوان به آن فحش داد، نرمافزار میگویند. [ چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 ] [ 17:48 ] [ علی جوانمرد ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] |